ب مثل بسیج

بسیج، رزمنده، پاسدار، چفیه، برادر، جانباز، شیمیایی و دهها و دهها واژه مرتبط با روزهایی که نسل من در مدرسه می‌لرزید و نسلی دیگر در شلمچه و جزیره مجنون و فاو و تپه‌های جنوب خون جگر می‌خورد تا خانه ویران نشود، این روزها چگونه تعریف می‌شوند؟ برای آنانی که حرف الفبا را با این واژه‌ها مشق کردند، «ب» مثل بسیج، «ج» مثل جانباز، این واژه‌ها چه خاطراتی را در ذهن شان زنده می‌کند؟ از یاد هر که برود از یاد نسل من نمی‌رود روزهای تب‌دار و دلهره‌آور جنگ ایران و عراق. صدای آژیر در آسمان‌های شهر می‌پیچید و بعد با صدای آشنای گوینده‌ای در هم می‌آمیخت تا از پشت جعبه رادیو و تلویزیون‌های سیاه سفید خانه‌هایمان کسی بگوید: «توجه! توجه! هم اکنون وضعیت اضطراری است ....» و از پناهگاه خود بیرون نمی‌آمدیم تا مگر پناه سازان، رزمندگان، بسیجیان و برادران‌مان در تپه‌های نا امن منطقه، امنیت بیافرینند و ما نفس‌های از هراس حبس شده در سینه را بیرون دهیم. راضی و ناراضی، همه زیر یک سقف بودیم، چنان که در منطقه نیز چنین بود و دسته‌بندی و خط‌کشی‌های داخلی رنگ نداشت. خط یکی بود، خط مقدم جنگ و باقی همه پشت این خط، «قد قامت دفاع» ایستاده بودند. کسی در مدرسه خجالت نمی‌کشید که بگوید در خانه‌اش هیچ مردی باقی نمانده و حتی برادری که پشت لب‌‌اش تازه سبز شده است نیز رنگ سرخ به پیشانی بست و راهی شد. کسی خجالت نمی‌کشید در مدرسه و مسجد محل دفترچه‌های بسیج را بردارد و با ولع، نام فامیل و سن و سال کوچک خودش را در آن بنویسد و بشود عضو افتخاری. کسی، کسی را به خاطر چفیه و چارقد چارخانه به پیشانی و سر بستن نکوهش نمی‌کرد و هیچ‌کس به دیگری خرده نمی‌گرفت که چرا همه را «برادر» صدا می‌کنند و «خواهر» تکیه کلام برادران‌مان بود آنگاه که جاعل و جاهلی راه بر ما می‌بست و هنوز امنیت در کوچه‌ها نبود. در این سطور کوتاه به کلمه و جمله‌ای قضاوت نخواهم کرد و حتی در‌صدد پاسخ هم بر‌نخواهم آمد. تنها پرسش است و هر آنکه این پرسش‌ها را به خود گرفت، کاش همت کند و بی‌تاختن به پرسشگر، پاسخ دهد چرا این روزها خیل عظیمی از هم نسل‌های من دلش برای برادرانی که برایش در برابر نا امنی‌ها سینه سپر می‌کرده‌اند، تنگ شده است؟ بسیجی که من می‌شناسم، همان است که در روزهای نوجوانی نسل من «بسیج» می‌شد برای هر چه ویرانی و هرکه بارش زمین مانده بود، دو دل نمی‌ماند و بی‌تردید دست نیاز به سمت پایگاه‌های مردمی دراز می‌کرد و می‌دانست می‌شود توقع داشت از جمعی که بده و بستان‌های سیاسی و اقتصادی در قاموس‌اش بیگانه است. در روزهای سخت و شرایط دشوار است که سلایق مختلف، داوطلبانه زیر یک سقف می‌نشینند و بی‌آنکه وصل به مرکز قدرت باشند با اتکا به سرمایه مردمی از چنان قدرتی برخوردار می‌شوند که گاهی قدرت‌ها نیز گوشه چشمی به قدرت عظیم این نیروها دارند. داوطلبان در تمام دنیا از چنان جایگاه عزیز و عزتمندی برخوردار است که ممکن نیست کسی قادر باشد به این راحتی‌ها برای آنان منفعت‌های فردی را متصور باشد و حتی بالاتر از آن ممکن نیست بی‌احترامی به آنان در بدنه جامعه رواج یابد. هیچ سیستم مدیریتی نمی‌تواند ادعا کند که همه فصل‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه‌اش را سبز و خرم نگاه می‌دارد و مسوولان و تصمیم گیران خود قادر به کاشت و برداشت محصول‌اند و نیازی به نیروهای داوطلب و بسیج نیست. برای همین است که بسیج مردمی یا همان فعالیت‌های داوطلبانه در تمام جوامع اگرچه بازوی قدرت می‌شود برای سامان بخشیدن به ویرانی‌ها و کاستی‌ها اما در مقابل مامن و تکیه‌گاه توده مردم است و سری اگر از اصابت به دیوار قدرت شکست، مردمش گاهی به شکل ناخودآگاه شکوه به پایگاه‌های مردمی و داوطلبان «همیشه در صحنه» می‌برند و از آنان مدد می‌طلبند. در شرایطی که ما برای والنتیر‌های غربی که معمولا فعالیت‌های آنان برای دفاع از حقوق «اقشار آسیب‌پذیر»، دفاع از محیط‌زیست و کمک به قربانیان خشونت در فلسطین و پیگیری دیگر آرمان‌های از دست رفته صورت می‌گیرد، پرونده سبزی باز می‌کنیم، چه باید کرد تا معادل فارسی این واژه نیز در جهان روشن بدرخشد؟ جامعه که نیازمند یک بسیج مردمی است تا دردهای خویش را سامان دهد و بسیج پناه کسانی باشد که دستشان از قدرت کوتاه است و به بلندای همت آنان دلخوش کرده‌اند تا سر چهار راه‌های بزرگ‌تری، پایگاه‌های ایست و بازرسی بگذارند و دست‌های اشارت و پرچم دقت را روبه‌روی صورت آنانی بالا ببرند که راهی عرصه‌های تصمیم‌سازی و تصمیم گیری هستند. حکایت غریب افتادن بسیجی واقعی درست حکایت غریب افتادن همان جانبازان شیمیایی است که تل انبار دارو هم درمانش نمی‌شود اما زخمی که از زبان طعنه‌های مردم به تن و جانش می‌نشیند برایش دردمند‌تر است. یعنی تبلیغاتی که برای رسیدگی و ارائه تسهیلات و سهمیه و چه و چه به این نسل سوخته در آتش درد، اختصاص می‌یابد چنان گوشی از فلک را کر می‌کند که بخش‌های دیگر جامعه را نیز به حسادت و رقابتی ناخواسته علیه آنان بر می‌آشوبد، غافل از آنکه آنچه در خانه بسیاری از این جانبازان انباشته شده، کوه دارو و درد است. به هر تقدیر این روزها که جامعه بیش از هر چیزی از درد دیگری رنج می‌برد، و مامن ملتی باشد که در گوشه و کنار بی‌پناه افتاده‌اند.

منبع: روزنامه اعتماد ملی، شماره 955 صفحه آخر

/ 3 نظر / 14 بازدید
گلاره

حله بیزه ده گورخ کیمی ایستیسن ؟بولمورم بلکه ده خبرمبر واردی ...؟ [قهقهه]

mojtaba mostafavi

سلام این دولت برایه همه چی‌ پول دارند ولی‌ نه برای یارانه‌ها . هی‌ میگن نیروی هسته‌ای تو نگو ما باید از حالا به بعد هسته بخوریم چون از خورشت الو فقط هستش گیرمون میاد. ما نیروی هسته‌ای می‌خواهیم بزنیم تو سرمون. نه قدرت خرید داریم نه میتونیم از حالا با بعد جایی برویم چون اقایون بنزین را حسابی‌ بالا بردند. آقای احمدینژاد حق نفت ما که گفتی‌ سر سفره هر خانواده ایرانی‌ میاری کو؟ همه رو دادید به عربهای سنی تو غزه بخورند تا عکستون رو همهجای فلسطین بزنند. نه نیروی اتممیت رو می‌خواهیم نه کمکت به غزه. یادت نره که همین ما بسیجیهایی که همه یارانه‌ها رو ازشون بریدی ما باعث شدیم که جنابعالی هنوز رئیس جمهور باشید.